تبليغاتX
آرمان فردا -
 

          

                                                 بازسازی دمکراسی  

 

 

عصر ما ٬ روزگار دمکراسی است . در دوران پسا شوروی  و عصر جهانی شدن از دمکراسی بسیار سخن  به میان می آید . همه ی گروههای اجتماعی وسیاسی از آن به شکل مطلوبی یاد میکنند . اما سخن در اینجاست که آیا دمکراسی نوع واحدی از سازمان حکومت و جامعه در تاریخ بوده است و یا خیر؟ و اگر انواع مختلفی داشته آیا گونه های مختلف آن براستی انعکاس دهنده محتوی واقعی آن بوده اند یا خیر؟ جوهر اصلی دمکراسی همانا مشارکت مردم در امور سیاسی است و هر تعریفی از دمکراسی  که در عمل مظروفی برای تحقق چنین هدفی نباشد بدرستی دمکراسی نبوده است.در این نوشته خواهیم کوشید انواع مختلف دمکراسی را با توجه به هدف بالا مورد بررسی قرار دهیم. از آن رو که اعتقاد براین است که سنخ های متفاوت دمکراسی های روزگار ما نا تمام هستند٬  سعی بر آن میکنیم که در       راستای بازسازی دمکراسی در مفهوم واقعی (  مشارکت مردم  ) آرای برخی متفکرین منتقد  دمکراسی موجود را به مثابه ابزاری در فراروی از  دمکراسی های  موجود مورد بحث قرار دهیم. البته در ابتدای پیشینه ای مختصر از دمکراسی را مورد دقت قرار می دهیم.

 

پیشینه ای از مفهوم دمکراسی

روزگاری افلاطون و ارسطو دمکراسی را سیاقی نا مطلوب برای حکومت می دانستند. ایراد نخست افلاطون به دمکراسی این بود، که دمکراسی سرنوشت جامعه را بازیچه هوس مردمی می کند که از داوری درست  امور عاجزند . ایراد دوم  افلاطون  متوجه  رهبران دمکراسی بود زیرا همگی نیک نیستند و نمی توانند بهترین تصمیمات را بگیرند. و سومین ایراد مربوط به آزادی که جوهره ی دمکراسی را تشکیل می داد بود .  به نظر او آزادی با ایجاد تنوع در عقاید٬ همبستگی اجتماع را به نابودی می کشاند. ارسطو نیز دمکراسی را از اشکال سه گانه ضاله حکمرانی می دانست. اما انقلاب فرانسه به سال 1789 نا مطلوب بودن دمکراسی را از چهره آن زدود  و آن را از یک شیوه حکمرانی ضاله و نامطلوب رهانید. هر چند تعبیری از دمکراسی که انقلاب فرانسه آن را متجلی  می ساخت دمکراسی  ژاکوبنی  بود که بیشتر به  یک  دیکتاتوری  دموکراتیک شبیه بود ٬ اما از آنرو که  قدرت  موسس  قانون  اساسی  و حکومت را از جانب  مردم و در انقطاع از هر گونه عقل کلی  ( سنت٬ مذهب )  بر اساس عقل جمعی نهاد ٬ و به عبارت دیگر حاکمیت را نه از آسمان بلکه از زمین و نه از جانب خدا بلکه از  جانب مردم قابل تفویض به حاکم می دانست ٬ آغازگر راه دمکراسی شد.دمکراسی  در بستر دو محصول عمده  مدرنیته  تعابیر متفاوتی  یافت که  در عمل بازهم تجلی دهنده مشارکت واقعی مردم نبود. ما به  ترتیب این اشکال را مورد بحث قرار می دهیم .

 

 

 

 

1_ دموکراسی لیبرالیستی

فی الواقع لیبرالیسم در ابتدا (قرون 17 و 18 ) خصالی انقلابی را با خود یدک می کشید. اما پس از آن انقلاب ها  به عنوان  پوشش دهنده  منافع  طبقات حاکمه  تجار پیشه   سرمایه دار ( سرمایه داری  تجاری )   بدل گشت.آنچه که تحت عنوان لسه فر  یا  فعالیت باز آزاد که بدون دخالت دولت در آن تحقق می یافت ٬ در کنار حفاظت از حیطه خصوصی ٬ بنیان های این  تلقی از  دمکراسی  را تشکیل  می داد .  لسه فر یا فعالیت آزاد ٬ بر حسب  دریافت خاصی از سوژه رهنمون  می گشت که در آن  سوژه به عنوان  موجودی خواهان تکاثر  و افزایش سود و لذت خود قلمدادمی گشت که دولت در این میان همچون نظاره گری بی طرف تنها می بایست  بستر این بهره مندی  را برای سوژه فراهم  نماید  و از ورود  به این عرصه اجتناب می کرد.پویایی قوانین بازار که آدام اسمیت تحت عنوان دستهای نامرِِِِِِیی یاد می کرد بهترین مکانیسم در جهت  توزیع  بهینه کالا خدمات وسود میان افراد بود.لیبرالیسم  کلاسیک  در قیاس با   فرماسیون های  اجتماعی ما قبل خود  و در پیکار با نظام فئودالیسم از آزادی و برابری  دفاع نمود که البته  زمینه ساز عمل  دربازار بود ٬ که تصور    می رفت همچون نظمی خود جوش بهره مندی همگانی را رقم می زد . اما  آنچه   لیبرالیسم کلاسیک ادعا می نمود در عمل نیز جلوه گر نشد؟ براستی که داده های تاریخی نمایانگر عدم تحقق شعارهای لیبرالیسم کلاسیک  بود . بزودی مسلم گشت  که  بهشت موعود  بورژوازی فرماسیون طبقاتی دیگری بیش نبود که در آن طبقه رنجبری نوین در تاریخ استثمار می شد. علیرغم ادعای بورژوازی برابری و آزادی آن بسیار محدود و پوچ از عمل در آمد . با توجه به اینکه بورژوازی از برابری افراد دفاع می نمود اما آن را صرفا محدود به برابری حقوقی می نمود و برابری اقتصادی و اجتماعی را به وادی فراموشی می سپرد.کارگر و سرمایه آزاد بودند که بر حسب برابری حقوقی با هم قرارداد کار منعقد کنند ودر ظاهر هیچ اجباری این دو طرف به خصوص کارگر را وادار به عقد  قرارداد  ناعادلانه  نمی نمود .  اما در حالی که سرمایه در رقابت نابرابر در عمل امکان سود افزایی خویش را داشت ٬ کارگر از کمینه رفاه و مایحتاج برای زند گی  به سختی برخوردار می شد .  مسلما کارگر بر خلاف برابری ظاهری حقوقی در نظر چون  موجود نابرابر در عمل با اقتدار متراکم سرمایه روبرو  بود. آزادی مورد نظر لیبرالیسم کلاسیک چیزی جزء محتوی خواسته های طبقاتی آنان نبود. آزادی تنها به مثابه آزادی مالکیت خصوصی معنا می شد. که تحقق آن در عمل ٬ آزادی الیگارشی از سرمایه داران بود که می توانستند هرگونه  که مایل باشند توده ای عظیم از کارگران را چپاول نمایند. در واقع مالکیت خصوصی تملّک کثیری از انسانها همچون بردگان سرمایه دار بود. در حالی که هزاران  کارگر از بکار انداختن کار خویش محروم  بودند ٬ و آن را به  مثابه  نیروی کار در زیر فشار رقابت افسار گسیخته سرمایه داری به فروش می رساندند ٬ صحبت کردن از تحقق مالکیت  خصوصی  برای همگان  طنزی تلخ بیش نبود . همانطور  که مارکس  می گفت لیبرالیسم اقتصادی چیزی جزء ایدئولوژی بورژوازی نبود. ایدئولوژی که در دست طبقه حاکم جدید صورت نوینی از استثمار را میسر می ساخت. حقوق و آزادی های مطروحه در لیبرالیسم کلاسیک قابل  تسری به جمعیت  جامعه و شاکله  اصلی  آن  یعنی  کارگران و حتی زنان  نبود . لیبرالیسم  کلاسیک  که خود را وامدار قرن روشنگری ٬ قرنی که آغاز پایان  صغارت  بشر  را اعلام کرده  بود هزاران کارگر را که خود به  فقر  کشانده  همچون  کودکان  مشمول   صغارت      می دانست و آنان را چندان آگاه تر از ایشان برای دخالت در امور عمومی نمی دید. اما انقلابات کارگری سال 1848 که اروپا را در خود فرو گرفته بود لیبرالیسم کلاسیک را  به تجدید نظر طلبی وا می داشت . لیبرالیسم  کلاسیکی  که با توجه به ضعف ها و محدودیت های خویش همانطور که عنوان شد هیچگاه نمی توانست دمکراسی در معنای راستین خود باشد. و تنها الیگارشی جدیدی را احیا نماید. اما شکل جدید لیبرالیسمی که از درون لیبرالیسم کلاسیک بیرون آمد نیز سرانجام خود نتوانست از همان محدودیتهای طبقاتی فراتر رود.

                                               

2_ لیبرال دمکراسی ( لیبرالیسم دمکراتیک )

آنطور که ذکر شد انقلابات کارگری سال 1848 زمینه ساز دگرگونی در اندیشه لیبرالیسم اولیه شد . محصول این دگرگونی  چیزی  نبود جزء آنچه  جان استوارت میل  آن را لیبرال دمکراسی  می خواند. او معتقد بود مکانیسم دست های نامریی آدام اسمیت ناتوان از توزیع مناسب کالاها و ثروت در بین افراد است .  میل در مقابل لیبرالیسم از دمکراسی که به زعم وی دمکراتیک تر بود دفاع می کرد . نگرش وی به انسان به  مثابه سوژه حرص  ورز  لیبرالیسم  کلاسیک  نبود بلکه وی دیدگاه اخلاقی به انسان داشت و انسان را مجموعه ای از استعدادهای قابل شکوفا یی می دانست که دمکراسی مسئولیت تحقق آن را دارد . در دیدگاه  میل دولت با دخالت  در عرصه اقتصاد برای کاهش نابرابری های اقتصادی عمل می کند. بدینسان با بهره مندی افراد بیشتر از رفاه زمینه مناسب تری برای تسری حقوق و آزادی های فردی به کل پیکره  جامعه امکان پذیر می شود. او خواهان فراهم آمدن مجرا مشارکت طبقات پایین در سیاست شد . این چنین بود که دهه های پایانی  قرن  نوزدهم  نمایی دیگر از لیبرالیسم را به نمایش گذاشت  که  شکل  تکوین یافته آن دولت رفاه بود که پس از بحران سراسری دهه 20 و 30 ایجاد  شد.

 

_دولت رفاه محصول لیبرالیسم دمکراتیک

بحران سراسری جهان  سرمایه داری  در سال های پایانی دهه  20  نقطه  عطف   دیگری در تکوین سیمای نوین تر از لیبرالیسم گشت .  سازه دولت رفاه بر پایه راه حل  کینزی  برای حل بحران موجود بود. اقتصاد سرمایه داری از نظر او امکان ایجاد تقاضای موثر را نداشت و این دولت بود که می بایست چنین امری را عهده دار گردد. در این راستا دولت رفاه شکل گرفت، اما اگر چه دولت رفاه در کاهش شکاف های طبقاتی و ایجاد رفاه همگانی و گسترش بهره مندی از حقوق و آزادی های فردی موثر افتاد  و علاوه بر آن در بسط این حقوق به  حوزه هایی   چون حقوق  اجتماعی و اقتصادی  کامیاب  بود  . اما در عمل دولت رفاه به  رغم  ظاهر دمکراتیکش تعرضی به دمکراسی بود . دولت رفاه با گسترش  پیکره  بوروکراتیک دولت و وسعت بخشیدن به آن  تمام عرصه های  جامعه  را به اشغال اندام هیولایی  خویش درآورد  و بر  خلاف  ظاهر کورپوراتیو  امکان  مشارکت مردم در سیاست را فراهم  نمی کرد و بیشتر سازمان دهی  جامعه بود . این چنین بود که هیولای دولت رفاه از سوی طیف  مختلفی  از متفکران  محافظه  کار  تا چپ گرا  مورد انتقاد  واقع  شد . هورکهایمر  آن  را دولت  اقتدار  طلب  می دانست  و  برتران دوژوونل آن را دمکراسی  توتالیتر می دانست . سر انجام بحران  دولت رفاه این ساختار را نیز نابود کرد . وبا بازگشت  نئولیبرالیسم هجمه ای به دمکراسی از جنس لیبرالیسم کلاسیک شکل گرفت.

 

3 _ سوسیالیسمِ واقعا موجود ( نوع شوروی )

انقلاب اکتبر 1917 روسیه امیدهای زیادی را در جهان آن روز در راستای شکل گیری فضای نوین سیا سی برانگیخت . اما دیری نپایید که سوسیالیسمِ نوع شوروی به توتالیتاریسمی تبدیل شد که همچون  توتالیتاریسم  پنهان غرب و لیبرالیسم مجالی برای مشارکت واقعی برای مردم باقی نمی گذاشت . انقلاب روسیه 2 کارگزار عمده داشت : جنبش شوراهای کارگری خودجوش و حزب بلشویک. سرانجام حزب بلشویک به دلیل سازماندهی مطلوب تری که دارا بود بر رقیب خویش فائق آمد و چشم انداز دیگر را برای ایجاد سازمان سیا سی جدید را از میان برد . حزب بلشویک  به دلیل  مقتضیات  تحمیل شده بر آن از جانب تزاریسم چیزی جزء  باز تولید آن نبود. عمده  شاکله  سازمان حزب  بلشویک را روشنفکران شهرهایی چون  سن پطرزبورگ می دادند که به دلیل اختناق موجود مجبور به فعالیت پنهانی بود که در کنار قطع ارتباط آنان با فضای داخلی از  1907  ساختار متصلب  و    بسته حزب بلشویک را ایجاد نمود . ساختاری که دولت شوروی بازتاب آن بود. توتالیتاریسم محدود لنین و نوع گسترده استالین از همین جا بر می خاست. شوراهای کارگری خود جوش  سرانجام در دولت استالین به دیکتاتوری بور کرات ها تبدیل شد . مشارکت در ایجاد  ساختمان دمکراتیک جامعه ( که ایجاد فضای عمومی مرادف با دمکراسی  راستین بود )  به مشارکت  در با هم  بودن در اردوگاه های  کار  اجباری و  آیین  پرستش دسته جمعی  کلیسای جدید  ( کلیسای استالینی ) و قدیس  تازه استالین بود. فضای نوینی  که می رفت  ایجاد شود سرانجامی  جزء اشغال  به وسیله دستگاه های دولتی  و امنیتی نداشت و امیدی دیگر به ناامیدی بدل گشت.

 

ایجاد آگورای ٬ بازسازی دمکراسی به معنای راستین

همانطور که در ابتدای این نوشته ذکر کردیم دمکراسی محصول قرون جدید نبود و با آن آغاز نگشت . قدمت دمکراسی حتی به شهرهای  سومری نیز می رسید . ایسلندیها  در قرن  10 میلادی تشکیلاتی چون آگورای را دارا بودند اما محمل اصلی دمکراسی یونان بود . دمکراسی که علیرغم محدودیت هایش واقعا می توان نام دمکراسی  را بر آن نهاد  .  براستی در  یونان دمکراسی به چه صورت  فهم می گشت ؟ پاسخ به این سوال می تواند راهگشای ما در گذار از اوضاع نامطلوب دمکراسی در روزگار کنونی به سمت ایده آل دمکراسی باشد. دمکراسی یونان  دمکراسی وابسته به  دموس ( جماعت ) و دولت شهر بود . آزادی یونانی تنها در تفسیر مثبت ( آزادی برای انجام عملی ) و مشارکت همگانی بود که بر پایه مفهوم شهروندی که معنای خود را در پیوستگی  با دولت _ شهر و تاریخ آن می یافت قابل فهم بود .  دمکراسی یونان ٬ آنارشیسمی بود، جایی که نه فرمانروا و نه فرمانبردار وجود داشت و همه مردم ( شهروندان ) در اداره امور مشارکت  می کردند٬ هر چند که لیبرالها ٬ دمکراسی یونان را مستعد  توتالیتاریزم می دانستند، اما دمکراسی یونان آرمان شهر  نوین ما خواهد بود.  که  در مقابل  اشکالی از حکومت که هر  کدام  خود  را دمکراسی می نامیدند و همه چیز بجز آن بودند، قرار خواهد گرفت.

 

آگورای جدید

آرنت معتقد بود که تجربه بشری غنی است ولی  بخش هایی از آن همواره شده است . به همین دلیل تجربه یونانی از آزادی و سیاست به دیار فراموشی سپرده شده است . او کوشید که مفهوم آزادی و سیاست را در فهم  یونانی آن  دوباره احیا  نماید از دیدگاه او سیاست به عنوان عرصه مستقل در دوران مدرن مورد  همجمه  اقتصاد قرار گرفت و  معشیت زده  شده است .  به همین دلیل آزادی که همان مشارکت همگانی (عرصه عمومی ) نابود گشته است. او معتقد بود انقلاب که آزاد ترین عمل انسان

است به بازگشایی همین عرصه منجر می شد.هر چند که بعد از انقلاب فرانسه این عمل نیز تحت قانونمندی های خاص مورد مطالعه قرار گرفت. از طرف دیگر آرنت بر این باور بود گرچه این عرصه در انقلاب امریکا ایجاد شد ولی در اروپا به دلیل گرفتار آمدن در چنبره (( مسئله اجتماعی )) از امکان تحقق آزادی محروم ماند . خلاصه کلام آنکه آرنت در مقابل تجربه  روزگار  خویش  ( سیاست اقتصاد زده و شوروی ) از ایجاد عرصه  عمومی   که همان سیاست  به  مثابه آزادی مثبت بود  دفاع می کرد به همین دلیل وی از شوراهای کارگری روسیه که می توانستند  خالق  فضای جدید باشد ستایش می کرد . متفکر دیگری که در  همین زمینه بحث می کند  هابرماس  است . هابرماس تحت تاثیر آرنت کوشید  به  احیای این  عرصه عمومی همت گمارد او بر این گمان  بود که در جهان  شیء  گشته  محکوم به  سلطه  عقلانیت ابزاری که سیستم زیست جهان را به تصرف خود در آورده است، می توان با بازگشت به عقلانیت تفاهمی که شق دیگری از عقلانیت که به نظر او که به نظر  او  و بر اولین بار از آن سخن گفته ولی بعدها تحت سیطره عقلانیت  ابزاری قرار گرفته استفاده نمود و امکان تفاهمی نمودن سیستم را فراهم کرد.هابرماس معتقد بود که عقلانیت تفاهمی مبتنی بر تفاهم ٬ منطق بین الاذهانی  سرانجام ما را به وضعیت کلامی آرمانی رهنمود خواهد ساخت. آنجا که اختلال گفتاری جامعه از میان خواهد رفت و می توان حقیقت را در اجماع دست یافتنی دید. از نظر هابرماس این وضعیت آرمان شهر نوین بود. اما در این میان می توان از مارکس هم به عنوان نظریه پردازی عمل گرا که  نظریات وی در خصوص  ویژگی های کمونیسم و به طور کلی  در خصوص حکومت و جامعه به آرمان جدید فضای عمومی و بازگشت به دمکراسی به مفهوم راستین از آنان استفاده کرد.اندیشه های مارکس در دل جامعه صنعتی رخ داد و مایل به دمکراتیک  کردن آن بود . اندیشه های  مارکس در واقع محتوای اجتماعی یک دمکراسی کامل بود.  مارکس با اندیشه های آنارشیستی خود به نوعی به جای حکومت کردن خواهان اداره کردن جامعه بود. جامعه کمونیستی او که در آن انسان از تقسیم کار طبیعی و لزوم حکومت رها شده و از زندگی  بیگانه شده   به خود  باز گشته است  در قالب نظام شوراها و تعاونی شکل می گرفت . پس می توان  گفت  که به  راستی  جامعه  مطلوب  مارکس فضای عمومی گسترده ایست که در آن مشارکت واقعی مردم در آن شکل گرفته است .  سیستم شورایی را  می توان  آگورایی  وسیع دانست که آزادی در مفهوم مثبت آن که بنیان دمکراسی واقعی می باشد  در آن تحقق  یافته  است .  بازسازی دمکراسی بدین سان در واقع آرمان شهر نوین شهر ماست که نه در انتزاع از واقعیت  بلکه  در  حالی  که  ضرورت  خود را از  واقعیت موجود می گیرد باید بدان رسید. سازمان نوینی که مشارکت و به تبع آن آزادی فقط به هنگامه انتخابات جلوه گر نمیشود بلکه مردم همواره در این فضای عمومی به کنش ورزی می پردازند.

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط جوان یوتوپیست در سه شنبه هفدهم بهمن 1385  |
 
 
بالا