همچنان یوتوپیا
افلاطون را می توان یکی از اولین اندیشه پردازان یوتوپیست نامید. وی علیرغم اینکه انسان را موجودی یوتوپیست می دانست، خود نیز در فلسفه اش دو ساحت موجود نامطلوب و مطلوب نا موجود را از هم تمیز می داد. البته یوتوپیا با افلاطون زاده نشده بلکه بشر از همان زمانی که اساطیر را ساخته است، به ساحت یوتوپیا اندیشه می نموده است. ابرانسان ها، عصر طلایی و غیره..... چیزی جزء نمایش تاریخ «نا موجود» برای عصیان علیه تاریخ « موجود » نبوده است. در روزگار ما نیز مانهایم یوتوپیا را اندیشه طبقه محکوم جامعه می دانست که نظم موجود نامطلوب واقع را به چالش میکشاند. البته هدف ما نوشتن تاریخی برای یوتوپیا نیست بلکه بازشناسی ماهیت عصر ما و پاسخ به این پرسش است که یوتوپیا در عصر ما تحقق یافته یا خیر؟ در غیر این صورت می توان همچنان به یوتوپیا اندیشید .
عصر تاریخی ما
آنچه که تحت عنوان مدرنیته از آن یاد می شود، آنطور که فوکو یاد می کنند کنشی اخلاقی و انسانی در جهت دگرگون نمودن است، که انباشته از حوادث و رخ داد هایی بود که در عالم واقع و به تاسی از آن در حیطه اندیشه جلوه گر شد. رفرماسیون رنسانس و نقطه پایانی این منحنی، قرن روشنگری همان رخ داد های دگرگون ساز بودند. دگرگونی که از سامان دانایی پیشامدرن شکل میگیرد اما به راستی مدرنیته چه می گفت؟
سخن مدرنیته
مدرنیته در واقع اعلامیه استقلال سوژه، پیغامی برای بازگشت به انسان با تمام محدودیت هایش بود و پیام آور آغاز سلطنت بشر بر کون و مکان. سوژه ممزوج با عینیت در مدرنیته از آن جدا گشت تا با یاری خویش و ایستاده بر پای خویش آن را نا مهربانانه به نقد کشد. یعنی آنطور که دکارت می گفت در وجود هر چیز جزء خود دچار شک می گشت گویی بشر خفته در قرون پیشین با ندای پیامبران مدرنیته که آورنده پیغام جرات دانستن داشته باش و فهم خویش را بدون یاری دیگران بکار بگیر، از این خواب سنگین به پا می خواستند.گویی که یوتوپیای سعادتمندی و آزادی بشر از دوردست های انتظار به جهان واقعی نزدیکتر می گشت و صدای پای او اندک اندک به گوش می رسید. آیا مدرنیته یوتوپیا بشری را در واقع امر عینیت می بخشید و نوید رستگاری سکولار بشر و بنا نهادن بهشت موعود بر روی زمین در پراتیک نیز عملی شد؟
قفس مدرنیته
نوید آزادی و سعادتمندی بشر که از بلندای قله های روشنگری به گوش می رسید در واقع روزگاری جزء رنج و محنت دوباره را برای بشر در انبان نداشت اینکه آیا در واقع ندای پیامبران ناسوتی روشنگری به چنگ نا اهلان افتاد یا در واقع آنان پیامبران زرخرید سلطه گران نوین بودند در عمل تفاوت چندانی نمی کرد. مساله بدل گشتن یوتوپیا موعود به جهنم عظیم تری از گذشته بود. انسان ها از بند کلیسا و سرواژها آزاد گشتند تا بردگان زرخرید سرمایه گردند. هزاران کودک، زن و مرد بدون بهره مندی از آنچه انسانیت بشر را می سازد و نه به مثابه هدفی در خود بلکه به سیاق ابزاری برای سود افزایی ارباب سرمایه همچون بردگان رومی ساعت های طولانی به کار گماشته شدند.
آری بشر آزاد شده بود اما تا یوغی دیگر را گردن نهد و این بار جور دیگر به زنجیر در آید. هر چند بعدها سرمایه دیگر قادر نبود بردگان بپاخاسته خویش را همچون گذشته در چنگ گیرد اما آنچه در عمل نیز رخ داد جز تنگ کردن شرایط سلطه چیز دیگری نبود. ده ها سازمان و نظام جدید برای رفاه کارگران ایجاد شد. میزان حقوق،بیمه و امکانات رفاهی و قدرت مشارکت در تصمیم گیری ها فزونی یافت. زندان نوین دیگر مانند گذشته نبود. ارباب و برده یک جور لباس می پوشیدند، یک روزنامه می خریدند و در واقع به یکسان اوقات فراغت خویش را سپری می کردند. گویی که جامعه به کارخانه کنسرو سازی می ماند که همه ی علائق، دغدغه ها، تفکرات و اندیشه ها را یکسان کرده بود. توتالیتاریسم به غایت کامل شده بود. وقتی هیولا دولت رفاه جامعه را محسور سحر خویش کرده بود بردگانی که دیروز لا اقل نا آزادی خویش را درک می کردند، امروز چنان خواب شده بوده بودند که نمی توانستند درک کنند در واقع رفاه دروغین آنان و داشتن پول بیشتر برای بر آوردن خواسته های کاذب القائی از جانب سرمایه آنان را بیشتر به سوی نا آزادی رهنمون می سازند. برده جدید آنچنان دچار توهم سعادتمندی بود که فرصت اندیشیدن به بردگی خود و در نتیجه رهایی به سوی یوتوپیا را نداشت. آنان به راستی فریفته اوراد سحر آمیز سرمایه در قالب تبلیغات و دانش های گوناگون شده بودند که ازلیت و ابدیت خویش را با غرور فریاد می زد. ذهنیت طارد آنجایی که همواره سرزمین یوتوپیا بشر بود چنان با امر واقع در آمیخته بود که هر گونه چشم انداز استعلایی را در نظر نداشت. کارگزاران گزار به یوتوپیا ستایشگر آزادی نا آزاد خود بودند. اما بهشت آزادی، مجمع الجزایر زندان گونه ای بیش نبود آنجا که این زندان ها در درون این افراد شکل گرفته بود و افراد از درک آن عاجز بودند.
یوتوپیا سخن می گوید
از آن رو که هویدا گشت موعظه های اولیا روشنگری در واقع سرابی بیش نبود و بشر نه تنها از صغارت و حقارت رها نشده بود، بلکه آن را به شکل نوین بر پیکر خود ملموس می دید یوتوپیا بار دیگر به سخن در آمد تا خاطره ی عصر طلایی را برای بشر بازگو کند.
یوتوپیا در عصر ما از طریق فوریه، سن سیمون و اون به سخن در آمد اما به صورت منسجم در آثار مارکس به جلوه گر شد. او کوشید تا بر پایه فلسفه خویش ایمان جدیدی را به رستگاری حتمی بشر فراهم سازد. مارکس بر خلاف قدیسان کلیسای سرمایه داری عنوان نمود تاریخ از حرکت باز نایستاده است. محرک تاریخ بشر ( پراکسیس ) که در تضاد نیروهای مولده و مناسبات تولیدی این یگانه تضاد واقعی تاریخ جلوه گر می شد، بر پایه حد وسیعی از انکشاف نیروهای مولده ( صنعت بزرگ ) ما را به سرزمین یوتوپیا انتقال می داد. مارکس در واقع معتقد بود که پیشرفت سرمایه داری حامل تضاد هایی همچون فرماسیون هایی گذشته در خود بود که سرانجام به دنبال آن نا بود می گشت. اما با این تفاوت که پرولتاریا این نیروی مولده عصر ما سرانجام با انقلاب خویش ما را به وادی موعود می رساند فی الواقع انقلاب پرولتاریایی تقسیم کار وتجزیه بشر ار پایان می دهد. در سرزمین موعود ( کمونیسم ) پرولتاریا بر پایه کنترل نیروهای مولده امکان ایجاد هستی خویش و خود فعالیتی را می یافت. مکانی که در آن آزادی فرد در اجتماع موعود در پیوستگی با دیگران شکل می گرفت و بر خلاف پیوندهای اجتماع موهوم این وابستگی اصیل بود. اما پیشگویی مارکس سرانجامی چون هیتلر و موسولینی و سپس دولت رفاه نیافت. سرانجامی که در آن کمتر کسی به رویای قشنگ مارکس اعتقاد داشت و پرولتاریا بیشتر از آنکه خود را کارگزار تحقق رویای مارکس بداند بر ائتلاف با سرمایه برای تداوم وضع موجود هم داستان بود. این چنین بود که کلیسای سرمایه داری بار دیگر حقانیت خویش را عنوان نمود. حقانیتی که خود را موید این نکته می دانست که هیچ راه رستگاری در خارج از تعالیم این کلیسا قابل جستجو نیست.
همچنان یوتوپیا
هورکهایمر معتقد بود که در عصر دولت اقتدار طلب، فضای محافظه کاری بر سیاست حاکم شده است و هر گونه اندیشه یوتوپیا نیز در هم کوبیده می شود. اما اندیشه بنا به ذات خویش همچنان به حیات ادامه می دهد. او معتقد بود که اگر شرایط عینی انقلاب فراهم نباشد باز هم می توان ان را در احساس و خیال دنبال کرد. در عصری که براستی هر گونه اندیشه یوتوپیا از آن رخت بر می بندد و ضرورت موجودی بنام تاریخ نیز ناتوان از هدایت انسان به سوی یوتوپیا بود می بایست کار گزاری دیگر برای گذار به یوتوپیا جستجو کرد. باید دانست اندیشه رهایی در هر زمان در حاشیه متن قابل رهگیری است. پس در حالی که کارگزار سنتی یوتوپیا خود جذب متن گشته باید حاملین بشر را به سوی یوتوپیا در حاشیه جامعه یافت. آنجایی که هنوز ذهنیت انتقادی به تنفس خود ادامه می دهد. با شکسته شدن تابو های دترمینستی،اکونومیستی و ماتریالیستی رهسپاری به سوی یوتوپیای موعود، باید از هر نیروی ویرانگر که توانایی به چالش کشاندن رادیکال وضع موجود را در ذات خود دارد بهره گرفت. عناصر ایده آلیستی ( فرهنگ و هنر ) جدا از تقسیم بندی آنان بر حسب مناسبات تولیدی در اردوگاه یوتوپیا باید به یاری گرفته شود.
در چنین وضعیتی خواهد بود که هنر آنطور که مارکوزه معتقد بود به یاری آتونومی خود که در شکل زیباشناسی آن تحقق می یابد و اعتراض، نوید و بشارت را در خود دارد به نیروی سیاسی بدل خواهد شد که به در هم کوبیدگی درک ما از واقعیت ثابت شده منجر می شود. جایی که نا آزادی ما و نیرو های رهایی بخش از این نا آزادی متصور می گردد. آنطور که آدورنو در خصوص مذهب اعتقاد داشت نیز می توان مذهب را به عنوان نیروی رهایی بخش بکار گرفت. او در مقابل اشکال غیر رستگاری خواه مذهب بورژوازی و بر اساس دو تلقی از مذهب که عبارت بودند از 1_ تجربه فردی و اخلاقی در زندگی اول شخص2_نهادینه شدن این تجربه در نهاد جمعی. وی رهیافت اول را به عنوان نیروی رهایی بخش که در مقابل جهان خور، نوش و خواب نسبیت، اندیشه به « مطلق » را امکان پذیر می ساخت. در واقع رهایی جز به اندیشه با ساحت مطلق در مقابل محدود و ذاتی در مقابل موجود امکان پذیر نخواهد بود. اینچنین است که بشر با به خاطر آوردن مطلق توان در هم شکستن محدود را می یابد. و قادر است که به تصور تجربه ای دیگر از زندگی دست یابد که در واقع در آن امکان بازسازی جهان به مثابه اثر هنری فراهم می شود. تجربه ای که در آن بشر به ذات خویش باز گشته و آزادی واقعی خو د را زندگی می کند. پس برای رسیدن به این غایت بشر باید همچنان یوتوپیای خفته در ناخود آگاه خویش را زنده نگه دارد.
|
+| نوشته شده توسط
جوان یوتوپیست در سه شنبه هفدهم بهمن 1385
|