مارکس، از خود بیگانگی و کمونیسم
میراث مارکس در کلیت خویش نقدی همه جا نبه همراه با طرح بستری برای واژگون کردن مناسبات سرمایه داری به عنوان آخرین فرماسیون مبتنی بر استثمار و تضاد طبقاتی و در نتیجه رسیدن به وعدگاه کمونیسم است. البته در میان آثار او سایه سنگین تر آثاری چون سرمایه تصویری بیشتر اکونومیستی از او را به نمایش میگذارد. اما سوال مهم در این میان این است که می توان مارکس را در همین حد نگه داشت؟ شاید پاسخ این سوال چندان قبل از 1932 اشکار نبود. اما با کشف دست نوشته های فلسفی اقتصادی که در این سال اتفاق افتاد ( و جالب است بدانیم که حتی انگلس از آن بی خبر بود )، یک بعد ناشناخته تر از وی، یعنی مارکس فلسفی طرح شد..این مرده ریگ به جای مانده وتازه کشف شده بعدها آبشخور فکری مارکسیم فلسفی شد. اما در این بحبوحه مفهوم خود بیگانگی از مفا هیم برجسته مارکس است که ما این واژه را از دید او باز می شناسیم و سپس چگونگی فرا رفتن از خود بیگانگی را از زبان مارکس بازگو می کنیم.
ازخود بیگانگی
مارکس در اثر خویش به دو شکل از خود بیگانگی این نا وجود آدمی سخن می گوید .اوپس از بر شمردن مناسبات میان سود و سرمایه و اجاره بها و مالکیت ارضی و به نوعی تقیسم کار و.... به بحث از خود بیگانگی می پردازد. از نظر او کارگر هر چه اشیای بیشتر می سازد خود را دچار فلاکت بیشتری می کند. از نظر مارکس اقتصاد سیاسی ناتوان از صحبت کردن در مورد مالکیت خصوصی این محصول خود بیگانگی آدمی است وفقط از قوانینی که مالکیت خصوصی در چارچوب ان شکل می گیرد سخن میگوید. اما مارکس با دیدگاهی روشن تر این مسله را بازگو میکند. او می گوید کارگرهر چه ارزش بیشتری تولید میکند، خود را بی ارزش تر میکند. ارزش جهان اشیا نسبت معکوس با جهان انسان ها دارد.محصول کار، کارگر به صورت عین یا ابژه ها در برابر آنان قرار می گیرد. اما این عینیت یافتگی برای او پیامد مطلوبی ندارد. یعنی کارگر هر چه سرمایه بیشتری تولید میکند قدرت بزر گتری را بر خود حاکم میکند. اما چرا این اتفاق می افتد؟ پاسخ این سوال راز بیگانگی آدمی است. مارکس دلیل این امر را صورت اول بیگانگی آدمی، یعنی بیگانگی از محصول کار خویش می داند. اوبیان می کند که محصول کار کارگر به عنوان یک قدرت مستقل و هستی خارجی، چون یک شیء بیگانه در مقابل او جلوه گر می شود و هر چه بیشتر از این اشیاء می سازد خود را بیگانه تر می کند چون این اشیاء با او بیگانه هستند و او در این صورت بیشتر به آنها و کمتر به خود می پردازد و خود را از درون تهی می کند. به زعم مارکس این عمل مشابه عملیست که در مذهب اتفاق می افتد. او از اقتصاد سیاسی نقل می کند که کار هر چه با شعورتر باشد کارگر را بیشعورتر می کند. او سپس در ادامه نوعی دیگر از بیگانگی را ذکر می کند. او می گوید که اگر کارگر نسبت به محصول کار خویش بیگانه است، ابتدا باید در خود تولید نیز از خویش بیگانه شده باشد. وی عنوان می کند که کار کارگر نسبت به او ذاتی نیست یعنی بر اثر نیازهای خودش نیست بلکه بر اثر نیازهای تحمیلی به اوست. در نتیجه او با این کار خود را نه اثبات که نفی می کند و انرژی جسمانی و ذهنی خویش را نابود می کند. کارگر زمانی که در محیط کار نیست دارای آسایش است. از طرف دیگر این کار نیز مال دیگری است . همان طور که مذهب که به زعم مارکس محصول تخیل آدمی است قدرت مستقل از او می شود.
پیامد خود بیگانگی
از نظر مارکس طبیعت به صورت مستقیم و هم به لحاظ ابزار فعالیتش هستی آدمی است . وقتی از وحدت انسان با طبیعت می گوییم به نوعی از وحدت طبیعت با خویش سخن می گوییم. اما او میگوید که کار بیگانه شده دو پیامد دارد 1_ رابطه آدمی با طبیعت خویش را ویران می کند 2_ با فعالیت حیاتی انسان در تضاد قرار می گیرد. مارکس سرشت ذاتی و نوعی آدمی را همان فعالیت حیاتی و زندگی تولیدی که زندگی نوع انسان را می سازد، می داند. یعنی ذات آدمی کار آزاد و آگاهانه ای است که دارای گسترش چند جانبه است و باز تولید طبیعت را امکان پذیر می کند. اما کار بیگانه شده این توانایی را دچار فتور و ناتوانی می کند. در این صورت است که رابطه آدمی با محصول عملش و کسی که این محصول متعلق به اوست بیگانه می گردد. مالکیت خصوصی در اینجا چون پیامد کار از خود بیگانه شده نمایان می گردد. مارکس بر خلاف پردون برابری دستمزدها را یک تحول و انقلاب نمی داند زیرا ذات آدمی از خود بیگانه شده و در اینجاست که تنها پرولتاریا به عنوان نماد رهایی بشر با انقلاب خویش بشر را از شر کار بیگانه شده می رهاند.
کمونیسم و انطباق با ذات
مارکس در فصل (( مالکیت خصوصی و کمونیسم )) در خصوص بازگشت به ذات آدمی سخن می گوید که با الغای مالکیت خصوصی اتفاق می افتد. این رخداد در وادی بنام کمونیسم که به قول مارکس الغای ایجابی مالکیت خصوصی است رخ میدهد .. او بعد از توصیف دو نوع کمونیسم، کمونیسم مطلوب خویش را ذکر می کند. در این کمونیسم ذات آدمی برای آدمی و توسط آدمی به تملک در می آید. مارکس این کمونیسم را معمای حل شده ی تاریخ می داند که تاریخ به سوی آن ره سپار است در اینجاست که تضاد آدمی با آدمی، طبیعت با آدمی، نوع با فرد و آزادی با ضرورت به پایان می رسد. در این سرزمین افراد به عنوان موجود اجتماعی وبا آگاهی از جامعه برای ان تولید می کنند. در این حالت هستی فردی یک هستی اجتماعی است و با فعالیت اجتماعی پیوند دارد. مارکس کمونیسم را هدف پیشرفت جامعه می داند. اما این مرحله از پیشرفت با بقیه مراحل متفاوت است زیرا ساختار جامعه را هدف گرفته است یعنی خواهان الغای مالکیت خصوصی است. البته کمونیسم بدون پیش شرط نیست. و پیش شرط آن همان مالکیت خصوصی است. یعنی چون تا کنون زندگی بشر در چارچوب مالکیت خصوصی از خود بیگانه بوده باید از این بیگانگی در چارچوب کمونیسم فرا رود. البته این فرا روی در عمل اتفاق می افتد. در این صورت است که برابری مورد نظر مارکس که فراتر از برابری سیاسیت و همان (( ich = ich که برابری با ذات است اتفاق می افتد.
|
+| نوشته شده توسط
جوان یوتوپیست در دوشنبه یکم مرداد 1386
|