جامعه بسته امريکا و يوتوپيا
يکی از سرچشمه های تفکر معاصر در غرب در چارچوب مارکسيزم، مکتب فرانکفورت بود. در واقع اين تفکر وابسته به موسسه ای بود که در سال 1930 در چارچوب دانشگاه فرانکفورت شکل گرفت. موضوعات مورد علاقه اندیشمندان این جریان فکری، نقد فرهنگ و تفکر بورژوایی بود. تبعید ناخواسته آنها به امریکا از سال 1933 محور انتقادات آنها را جامعه ی امریکا قرار داد. هدف ما در این نوشته بازخوانی اندیشه انتقادی مارکوزه در مورد جامعه امریکا ست، که تحت عنوان جامعه بسته به مثابه نمونه سرمایه داری پیشرفته از آن یاد می کند، و همچنین نظریه جدید انقلاب مارکوزه است که در پاسخ به ناتوانی مارکسیزم ارتدوکس، به مثابه یک متفکر فرانکفورتی توسط وی طرح شده است.
جامعه بسته
مارکوزه خود، در مقدمه " انسان تک ساحتی " عنوان می کند که هدف وی در این کتاب نقد جامعه امریکاست. آنجایی که جامعه در تمام شئون اجتمایی و فردی نفوذ می کند، او دو ویژگی را برای این جامعه مطرح می کند: 1_ نیروهایی که در گذشته در تعارض با هم بوده اند به نوعی یکسانی رسیده اند 2_ در این جامعه تمامی غرایز و نیرو ها فرا خوانده می شوند تا با دادن آزادی به آنها بیشتر کنترل شوند. این جامعه به نوعی یکنواختی دچار گشته و هر گونه تحولی تنها با اراده دولت امکان پذیر است. آزادی تنها در شکل محدود سیاسی آن نمایان است زیباشناسی کاذب که تنها در تملک اشیاء گرانبها شکل می گیرد، زندگی را به نوعی از اصالت خویش تهی کرده است. مارکوزه همچنین معتقد است که جامعه بسته با خلاصه کردن نیروها شهوانی در اندام تناسلی و به نوعی برآورده کردن غریزه در نظام محدود، رادیکال شدن آن را جلوگیری کرده و تداوم وضع موجود را امکان پذیر ساخته است. وی بر این باور بود که توتالیتاریزم تکنولوژیک نه یک توتالیتاریزم سیاسی بلکه توتالیتاریزمی که بر پایه مناسبات تولیدی ایجاد شده و به نوعی در فرهنگ، اقتصاد و ... رخنه کرده است این جامعه زندان گونه را می سازد. مثلا رسانه ای مانند تلویزیون، در این نظام توتالیتر توانایی کاهش شکاف های طبقاتی و القاء نیازهای خاصی به انسان را دارا است. در اینجا حتی معیارهای تعیین شخصیت از بیرون بر افراد تحمیل می گردد. اما این تنها یک سویه از این نظام یکسان سازی است. اما سویه دیگر این نظام به چارچوب ایجاد رفاه باز می گردد. در واقع یکی از دلایل موفقیت بسط قدرت این نظام عملکرد اقتصادی و رفاهی مطلوب آن و این تصور است که نظام اداری و بوروکراتیک آن به در ستی عمل می کند. در چنین شرایطی است که ذهنیت انتقادی به جامعه پیوند می خورد و هر گونه بار استعلایی و انتقادی را از دست می دهد و به نوعی در وضع موجود سازمان دهی می شود. این وضعیتی است که مارکوزه ان را با عباراتی همچون رفاه و کمبود آزادی یعنی جایی که آزادی افراد در موسسات بزرگ صنعتی نابود می گردد، توصیف می کند. این حالتی است که به اعتقاد وی انسانها حتی بردگی خویش را درک نمی کنند و در نتیجه امکان اندیشیدن به خواسته های راستین را، آنجا که آزادی واقعی افراد محقق گشته را از کف می دهند. بر پایه همین انتقادات است که او می کوشد با باز نگری در اندیشه ارتدوکسی انقلاب نظریه جدیدی برای آن تدوین کند.
بازسازی نظریه و کار گزار انقلاب
به دنبال ناکامی در ک سنتی مارکسیزم از انقلاب که به جای وصول به سوسیالیزم سر نوشتی چون فاشیسم نداشت، این تفسیر از انقلاب در میان مارکسیست های بعدی مورد باز نگری قرار گرفت. تلاش های جدید از جمله کارهای مارکوزه سعی درباره ی توانمند سازی دوباره ی نظریه ی انقلاب در پیوند با نظریات کسانی چون هگل و فروید بود. او با تاسی از هگل به دو حوزه ی ((خواسته های راستین)) و ((خواسته های کاذب)) باورمند گشت. انقلاب سوسیالیستی در واقع گذار از ساحت کاذب به ساحت راستین بود. یکی از ویژگی های نظرات مارکس پیوند خوردن آن با تفکر اندیشمندان گوناگون بوده است در تلاش های فکری مارکوزه، مارکس و انقلاب سوسیالیستی به فروید پیوند خوردند. در واقع خواسته های راستین بشری در جایی همچون ((نا خود آگاه)) سکنی گزیده بودند و علیرغم سرکوب همچنان زنده بودند. هر گاه این خواسته ها به خود آگاه می آمدند امکان بروز انقلاب فراهم می بود. مارکوزه همچنین منتقد دیدگاه مارکسیستی در خصوص نظریه ((آگاهی طبقاتی)) بود. این انتقاد بر دو پایه استوار بود، اولا آگاهی بر یک مبنای ماتریالیستی خشک قرار میگیرد ثانیا این آگاهی حتی در شکل انتقادی اش نیز اسیر یک نوع جمع گرایی می شود. در حالی که او معتقد بود که آگاهی در حالت منفرد آن نیز که مبتنی بر شور و شوق افراد بزای رهایی است نیز می تواند از در چالش با وضعیت موجود بر آید، آنجایی که در قالب ذهنیت خود را از مناسبات موجود بیرون می کشید. به همین دلیل مارکوزه بر این باور بود که هنر بر خلاف دیدگاه سنتی طبقاتی مارکسیستی در شکل زیبا شناسانه خویش مستعد انقلابی گری است. تحقق زیبا شناسانه و کلی نیروهای جنسی نیز از ابزارهای انقلاب در دیدگاه مارکوزه بود. به همین دلیل است که او این شورش را شورشی اخلاقی، جنسی و سیاسی و... می نامد. بازسازی نظریه انقلاب مستلزم باز اندیشی در خصوص کار گزاری تازه برای انقلاب در دیدگاه مارکوزه بود.مارکوزه این کارگزار را در حاشیه متن آنجایی که مناسبات موجود در آن رسوخ نکرده است و یا به عبارتی خود را از آن جدا کرده قابل باز یافتن می دید. در چنین جایی که در واقع آلودگی به جهان خواسته های کاذب در آن اتفاق نیفتاده و ذهنیت انتقادی به سکوت رانده نشده است. در واقع کارگزاران انقلاب مارکوزه به سان پیامبرانی رها از جهان نفسانیات، با آگاهی ما تقدم نسبت به هستی زندگی یعنی این باور که زندگی مطلوب و غایتی دارد، امکانات موجود را در راه تحقق آن به کار می گیرند تا رسالت رهنمونی بشر به سر منزل خواسته های راستین را انجام دهند. او با تاثیر از فضای چپ دهه ی 60 معتقد بود جنبش دانشجویان طبقه متوسط که حول و حوش اعتراض به جنگ رخ داده بود می توانست همان کارگذار جدید انقلاب باشد تا با سر نگونی مناسبات موجود امکان تحقق یوتوپیا را فراهم آورد. مارکوزه خود در "انسان تک ساحتی" که یک سال قبل از اعتراضات سال 68 نوشته شده بود در واقع این حادثه را پیش بینی کرده بود.
سکوت یوتوپیا
جنبشی 1968که بر اثر حوادثی چون جنگ ویتنام و حوادث پیرامون آن شکل گرفت و تحت تاثیر اندیشه های چپ گرایانه قرار داشت نیز سر انجامی چون حوادث آغازین قرن بیستم که در اثر شوک انقلاب 1917 در اروپا ایجاد شد نداشت. رژیم سرمایه داری این بار نیز توانست با سلطه ی اجبار آمیز خویش یوتوپیا را که به شکل دیگری به سخن در آمده بود، به سکوت وا دارد. در این حالت اندیشه انقلاب و یوتوپیا در عصر پسا 68 مجالی برای زیستن جز اندیشه و خیال نداشت، سر زمینی که یوتوپیا در آن مترصد فرصت خواهد زیست تا بار دگر با بحران اردوگاه سرمایه داری به سخن در آید.
|
+| نوشته شده توسط
جوان یوتوپیست در دوشنبه یکم مرداد 1386
|